نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
در شُرُف ماه

در شُرُف ماه


 

مدتها از من خبری نبود. ترسيدم اينجا - آخر دنياست - آخر دنيای من گردد. پس از چندی وقت می کنم که سری به اين طرفها بزنم و عطر حضور دوستان نوازشم می دهد. اگر اين دفعه نيز از من خبری نشود بايد دانست که دنيايم به آخر رسيده است. پس تا آن زمان...

 

 

برگشته از هميشگي روزگار، مرد

اما گرفته، خسته و اندوهسار، مرد

برگشته است و خشك شده بر لبش سلام

دانسته مي‌شودكه ندارد دمار، مرد

در پشت در گذاشته انبان خنده را

هرگز نبوده اينهمه زار و نزار، مرد

زن، شربتي تعارف غمهاش مي‌كند

مي‌پرسد از چگونگي كاروبارِ مرد

اما سكوت، فرصت حرفش نمي‌دهد

- هرگز نبوده با خودش اينسان دچار، مرد -

رو مي‌كند به زن دوسه پلكي و، مي‌كشد

از چشم او نگاه خودش را کنار، مرد

آهسته در كنار خودش مي‌كشد دراز

گم مي‌شود ميان غم بي‌شمار، مرد

 

عقده كرده ست يكي در من و وا خواهد شد

اين گلوي گره اندوده صدا خواهد شد

عقده كرده ست يكي در من و مانند حباب

تا كه بالغ شود انشاي هوا خواهد شد

مثل يك عكس كه در خاطر يك چوكات است

يك نفر بندي است در من كه رها خواهد شد

يك نفر بندي است در من كه رها خواهد شد

خاطر هرچه كه آيينه ادا خواهد شد

آجر آجر شده انبار، يكي در جانم

كه پس چند دگر عشق بنا خواهد شد

كه پس از چند دگر عشق و، سه نقطه سر خط

كه نمي‌دانم آن روز چها خواهد شد

 




*********




اشاره:

شايد يک سال و اندی بيشتر، از عمر اين مطلب می‌گذرد، اما بد نديدم با کمی بازبينی، پايش را به اين در نيز برسانم. دوست شاعرم آقای سيد نادر احمدی فعلاْ در استراليا مقيم‌اند و خواستم از اين طريق، بگويم که هر کجای آن آب و خاک است، خدايا بسلامت دارش!

 

 جهان مست تغافل بوده تا بوده است

(نگاهی به «پيراهن گل سارا»، مجموعه‌شعر سيد نادر احمدی)

شعر امروز، شعر فرازها و فرودهاست و تا رسيدن به ايده‌آل‌ها هنوز فاصله دارد. آنچه شعر امروز را رنج مي‌دهد، تجربه‌هاي ناكافي است كه بسياري از شاعران به آن‌ها دست يازيده و كمتر چيز درخوري به جا گذاشته‌اند. ديدگاه‌ها، برداشت‌ها و برخوردهاي گوناگون نسبت به شعر، فرايند تكامل آن را تا حدودي ناملايم ساخته است. نبود هيچ استانداردي براي شعر، مشكلاتي را براي ادبيات امروز باعث شده و سير تطور كمال شعر را با كندي مواجه ساخته است. اين مشكلات، نگراني‌هايي را براي جامعه ادبي كشور به بار آورده است كه بايسته است براي از ميان برداشتن آن‌ها، گام‌هاي جدي و اساسي در عرصه شعر و ادبيات برداشته شود تا بتوانيم شعر سطح را پشت سر گذاشته و به زودي شعر عمق را تجربه كنيم. اما با اين حال، بايد شرايط موجود را قدر دانست، شايد كه اين بحران و تجربه‌هاي گوناگون شعري، مؤلفه‌هايي براي يك استاندارد و يا حداقل يك چهارچوب قابل پذيرش گردد كه زايدة همين تجربه‌ها و فراز و فرودهاي ادبي باشد. تلاش‌هاي موجود، نتايج خوبي داشته و كمك كرده است تا شعر امروز، امكانات بيشتري در اختيار داشته باشد. تجربيات نسل‌هاي شعر افغانستان، فرايند حركت به سوي يك شعر مدرن و هويت يافته است كه شاخصه‌هاي آن با استانداردهاي جهاني برابري خواهد كرد.

با اين مقدمه كوتاه، نگاهي گذرا داريم به مجموعه‌شعر "گل پيراهن سارا"، دومين مجموعه‌شعر شاعر جوان كشور سيد نادر احمدي. احمدي در نسل‌بندي شعر امروز افغانستان، شاعر نسل اول است، اما تلاش‌هاي اخيري كه انجام داده است، او را به نسل دوم شعر امروز كشور نزديك مي‌سازد. مجموعه "گل پيراهن سارا" تجربه‌هايي است كه احمدي را به شاخصه‌هاي برتري متمايل ساخته كه نسل دوم شعر امروز، آن‌ها را پشت سر گذاشته است و "گل پيراهن سارا"، موقعيت شعري احمدي را بين نسل اول و دوم در نوسان نشان مي‌دهد. اين نوشته، تلاش خواهد كرد تا شاخصه‌هاي رشد شعري احمدي را در حوزة زبان و عناصر ساختاري آن بررسي كرده و به طرح برخي مشكلات و ناملايمات شعر او بپردازد.

واژگان:

همان طور كه اشاره شد، احمدي در اين مجموعه تلاش كرده است تا ابزارها و امكانات بهتري را وارد شعر كرده و ساختارهاي تازه‌اي را براي زبان و بيان خود به ارمغان آورد، اما كوشش‌هاي او كمتر توانسته نتيجة مطلوبي بدهد. او در بسياري از شعرهاي اين مجموعه، موفقيت چشم‌گيري نداشته و از مجموع 23 غزل ـ كه دو قطعه آن قبلاً در كتاب "مردان برنو" ايشان چاپ شده ـ و دو مثنوي اين مجموعة 70 صفحه‌اي، تنها چند غزل آن، داراي هويتي برتر و داراي فاكتورهاي شعري است و مابقي اشعار او، افت و خيزهايي دارد كه اهميت كل مجموعه را مخدوش كرده است. اين افت و خيزها از آنجا ناشي مي‌شود كه شاعر در استفاده واژگان، دقت كافي به خرج نداده و شأن وجودي كلمات را در شاكله فرم و محتوا رعايت نكرده است. اين موضوع، باعث گرديده تا شاعر نتواند خود را از لايه‌هاي اوليه، عبور دهد. سهل‌انگاري و بي‌توجهي او نسبت به موقعيت حقيقي و حقوقي واژگان، يا به عبارت ديگر، عدم حساسيت او نسبت به ظرافت‌ها و ظرفيت‌هاي واژگان، باعث شده تا واژه‌ها در ساختار كلام، به صورت مطلوب جاگذاري نشده و بار معنايي واژه‌ها سبك‌تر گردد. اين امر، پتانسيل كلمات را تا حد زيادي هدر داده و سبب شده تا جوهرة آنها رقيق‌تر گردد. به طور مثال؛ حدود 13 مورد از كلمه "عشق" استفاده شده و چندين مرتبه، كلمات "عاشقي"، "عاشقانه" و "عاشق" به كار گرفته شده كه كمتر توانسته از عهدة آن‌ها برآيد. چه اينكه در جايي، تركيب "مردان عاشق‌پيشه" را به كار برده كه هيچ‌گونه توجهي به اشتباه بودن آن نكرده است. به اين چند نمونه توجه كنيد:

در پرده عشق مي‌زني ساز

دوشيزه هندي خوش‌آواز

آهوي سرشار از عشق، مي‌آيد از دشت ارژن

دو سيب سرخي به سينه، يك دست گل روي دامن

به اضافة اينكه »يا«ي وحدت در كلمة »سرخ« با آمدن كلمة »دو« نيز اشتباه است.

يا:

هراس اين زمان چه غم مرا كه سحر عشق تو

بلا و هرچه را از اين قبيل، دور مي‌كند

و...

همچنين از اين كلمه و مشتقات آن، تركيب‌هاي مانند: "انگشتري عشق سليماني"، "التهاب عشق"، "قبض و بسط عشق"، "ماهيان عاشقي"، "گليم عاشقي"، "دست عاشقي" و... ساخته كه تنها در يك يا دو مورد، موفقيت‌آميز بوده و عشق توانسته تا حدودي جايگاه و معناي نزديك خود را به دست آورد. به نظر مي‌رسد در بسياري موارد، كلمه "عشق" فقط براي ابراز احساسات به كار رفته و يا جاي خالي كلمه‌اي را پر كرده است، در حالي كه عشق واقعي آن است كه تمام كلمات، معناي آن را حمل كنند، بدون اينكه شاعر، خود كلمه "عشق" را به صورت مستقيم و ابزاري استفاده كند. وقتي شاعر مي‌گويد:

بگو ز خاك، خدا پر كند دهانم را

به‌جز به نام تو گر واكنم لبانم را

چسان رها كنمت اي تو ذره ذره من

شود جدا كنم از جسم خويش، جانم را؟(1)

اگر ز من غضب‌آلوده‌اي،‌ عليك مكن

مرا بكش كه ز مرگم شود دلت روشن

مرا بكش، به خدا گفته‌ام كه بنويسند

سر مزارم: دستان قاتلت روشن(2)

عشق و علاقه، چگونه ابراز مي‌شود، بدون اينكه كلمه "عشق" به صورت مستقيم به كار برود. اين ابيات، عشقي را نشان مي‌دهد كه روح و روان شاعر را در اختيار گرفته و هرچه مي‌گويد، عشق است و كلمه كلمه اين ابيات، به عشق برمي‌گردد، نه تنها يك يا دو واژة وضع شده براي آن.

به اين نمونه از بيدل توجه كنيد:

به چندين رنگ از آن نقش قدم گل مي‌توان چيدن

به رفتارش پر طاووس سر بر خاك مي‌مالد

 بيدل نه تنها از كلمات قراردادي استفاده نمي‌كند، بلكه با بيان غير مستقيم، نهايت زيبايي »او« را به تصوير مي‌كشد و مخاطب را وادار مي‌كند كه تمام تخيل خود را بكار اندازد  و فكر كند كسي كه چندين گونه گل از نقش قدمش مي‌شود چيد و پر طاووس به رفتار او، سر بر خاك مي‌مالد، چقدر زيبا خواهد بود.

احمدي بدون ترديد، شاعر است و زيباشناس، اما زيبابيان خوبي نيست. او كمتر مي‌تواند آنچه را كه حس مي‌كند و مي‌بيند، به صورت روشن به تصوير بكشد. او  همان‌گونه كه احساسات و علايق خود را نمي‌تواند  در قالب كلمات، جسيم كند و در اختيار فهم مخاطب قرار دهد، مجبور است همه آنها را خلاصه كرده و به تنها كلمات زيبا و عاشقانه بسنده كند. او وقتي زيبايي‌هاي معشوق را مي‌بيند، زيبايي‌هايش را به تصوير نمي‌كشد، بلكه كلماتي كه معناي زيبايي دارند را به كار مي‌برد. به طور نمونه، شاعر، زيبايي‌هاي طرف را فقط با آوردن كلمه «قشنگ» خلاصه مي‌كند، بدون اينكه تصوير قشنگي از او ارايه دهد. به اين دو بيت دقت كنيد:

گندم به پيش پاي قشنگي‌اش ايستاد

محو نماي تازة آن شعر ناب شد

قشنگي‌هاي خود را نرم و پنهان مي‌برد در آب

تمام چشمه مي‌لرزد ز جستن‌هاي پرجوشش

مي‌بينيد كه كلمه «قشنگ» فقط براي بيان قشنگي استفاده شده، بدون اينكه ساير كلمات، در نشان دادن قشنگي معشوق، نقشي داشته باشند. اين دو نمونه را ببييد:

جهان مست تغافل بوده تا بوده‌است سارا جان

دمي بنشين و از قاش قشنگ خود گره وا كن

آيينه‌اي كه محو غرور پلنگ شد

كي فهم كرد چشم قشنگ غزال را

احمدي، در بسياري از كارهاي دفتر «گل پيراهن سارا»، واژه‌هاي تراشيده و قشنگي استفاده كرده، اما كمتر به موقعيت‌ آنها و ايجابات كلام، دقت به خرج داده است كه در نتيجه، در بعضي موارد، به فربه شدن بخشي از شعر و لاغر شدن بخش‌هاي ديگر آن انجاميده است. او حتي در استفاده از واژه‌هاي محلي و بومي نيز توفيق چنداني ندارد. در اين مجموعه، واژه‌هاي محلي زيادي مانند: منجله، پيچه، قاش، چناغ، اَتَن، امرُو، بورگوج و... راه يافته كه از اين ميان، تنها كلمات اتن و امرو توانسته‌اند جايگاه شايسته‌اي را احراز كنند.

كسي از قبيله ما به دهل چنان بكوبد

كه اتن كند پيمبر به صف نماز امشب

در انحناي بي‌ثمري پير شد درخت

امرو گرفت بس‌كه زمين‌گير شد درخت

 

 تركيبات:

چنانچه اشاره رفت، عدم دقت كافي به ارزش وجودي واژه‌ها، مسؤوليت‌پذيري كلمات را كاهش داده و خواص مفيد آنها را از ميان مي‌برد. اين موضوع، همان طور كه در خصوص مفردات، توضيح داده شد، در تركيبات نيز، همان گونه است. از اين رو، تركيبات قديمي مانند: «خوش‌آواز»، «صحنه‌پرداز»، «سيب سينه»، «كهنه‌كار»، «نازدانه»، «مينياتور جذاب»، «شاخ نبات»، «آب حيات» و... ـ كه ديگر وجهه شعري خود را از دست داده و وارد زبان مردم عادي شده ـ به راحتي وارد شعر احمدي مي‌شود.

در پرده عشق مي‌زني ساز

دوشيزه هندي خوش‌آواز

خود را به لباس سيب آراست

آن شاخ نبات صحنه‌پرداز

سرانجام آسماني شد پلنگ كهنه‌كار بلخ

به چنگ ماه خود افتاد آن مرد شكار بلخ

...

 چه اينكه او در ساختن تركيبات تازه نيز به ايجابات واژه‌ها، توجه نكرده و آن‌ها را كنار هم مي‌چيند. اين برخوردها، در جاي جاي مجموعه «گل پيراهن سارا» به چشم مي‌خورد كه در برخي موارد آسيب‌هاي جدي به پيكره بيت‌ها و غزل‌ها وارد كرده است؛ تركيب‌هايي مانند؛ «مفهوم جمالي غزل»، «مزرعه ماه»، «يال ماه»، «پرتقال ماه»، «كلاغ فروردين»، «گلوي پنبه‌زار» و... در ابيات ذيل:

مفهوم جمالي غزل را

با يك دو ترانه كرد ابراز

در قاب خانه خانه ما كاش مي‌نشست

خورشيد، اين هميشه گلاويز يال ماه

در لابلاي خشك و تر ما... گم است

فصل درخت‌هاي پر از پرتقال ماه

...

اما احمدي در موارد بسياري، توانسته با خلق تركيباتي تازه و بديع، نقش واژه‌ها را در ايفاي وظايف‌شان ، بالا برده و ساختار بيروني و دروني شعر را موجه سازد. اين تركيبات، با گريز از «تعبير» و نزديك شدن به «تصوير»، استحكامات خوبي را در حوزه فرم و محتوا به ارمغان آورده است.

ديدم ميان مزرعه آشوب درفتاد

چندان كه خواب سبز علف‌ها خراب شد

انگورهاي نورس باغ نگاه من

تا كه رسيد بر لب قندش شراب شد

و اينك مي‌برد با خاطرات پر شرار خود

مرا موسيقي اندام او هر شب در آغوشش

كوتاهتر شده است غزل‌هاي عمر ما

از دست رفت و آمد اين شب، مثال ماه

از شاخه شكوفه خود سر بلند كن

تا در خزان قريه ما گلچمن شوي

...

چنانچه تلويحاً اشاره شد «تركيب» در دو شكل «تعبير» و «تصوير» ظاهر مي‌شود و احمدي به تصويري حاصل از تركيب، كمتر توجه كرده است. اين امر، باعث شده تا بسياري از شعرهاي او، به «شعر گفتار» نزديك شود تا شعر ايماژ و تصوير. تمام تركيباتي كه به تصوير منجر مي‌شود از شمار انگشتان يك دست هم نمي‌گذرد.

امشب كه قد كشيده دوچندان هلال ماه

ميلي جز آفتاب ندارد هلال ماه

انگورهاي نورس باغ نگاه من

تا كه رسيد بر لب قندش شراب شد

_____________

1. محمدي، سيدرضا، سه‌پلك مانده به شب، ص 25.

2. همان، ص 10.

 




*****************

هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم

مزاري اي تب و تاب هميشگي در من

هميشه شور و شر عشق‌پيشگي در من

به هر كجاي جهان از تو شور مي‌گيرم

تو آفتابي و من از تو نور مي‌گيرم

به نام نامي‌ات آغاز مي‌شوم هر روز

هزار حنجره آواز مي‌شوم هر روز

صدا و روشني و رنگ مي‌شوم هردم

پر از غزل، پر از آهنگ مي‌شوم هردم

تباتبي است مرا چون سپند در آتش

ني‌اي كه سوخته‌ام بند بند در آتش

هميشه زنده‌تر از شعر در وجود مني

تو جان من، نفس من، تو هست و بود مني

بغير تو نه مرا جان و ني جهان باشد

نه آب و نان و نه خاك و نه آسمان باشد

در آن زمان كه خدا هستي مرا دم كرد

نگاه گرم تو را ماية وجودم كرد

بنام سبز تو تحويل روزگارم داد

چو كاجها نفس تا ابد بهارم داد

گرفت خون تو را صرف ريشة من كرد

مرا تمام، بر و برگ و شاخه و تن كرد

به يمن نام تو سرسبزي من امضا شد

گل و پرنده و آب و بهار معنا شد

دگر نه دغدغة برف‌باد من باشد

نه هيچ واهمه‌اي در نهاد من باشد

به روزگار بدون ابد حواله شدم

هزار هزار و هزار و هزار ساله شدم

 




 

********************

هشتم مارچ، روز جهاني زن است، و تلويزيون آريانا همت گماشت تا براي اولين بار در ونكوور، يك نشست ادبي داير كند. جمعه‌شب، سوم مارچ، سالن بانسورهال در متروتون، شاهد جمع زيادي از زنان و مرداني بود كه براي گراميداشت از روز بين المللي زن گرد هم آمده بودند. حدود ساعت 7:30 برنامه شروع شد و تريبون، تعدادي سخنران و شاعر را با حاضران روياروي ساخت. هريكي با سخناني و به اصطلاح اشعاري، خود را اظهار كرد. سخنراني‌ها بيشتر شعاري، احساساتي و سطحي بود و شعرها نيز حتي وزن و قافيه درست هم نداشت. با اين حال، سالن بانسورهال تقريباً سه چهارم خود را در اختيار مردم گذاشته بود و بخش بزرگ آن را زنان تشكيل مي‌دادند. با توجه به سطح سواد عمومي افغانها، محفل بدي نبود، يعني يك محفل شعاري خوبي بود نه يك محفل شعري. هركسي به گونه‌اي از خوبي، زيبايي، وفاداري، مادري، و... زنان گفت و دمار از روزگار مردان درآورد. زن هم از زن مي‌گفت و مرد هم از زن. به هر حال، من هم نخود اين آش بودم و چند رباعي زنانه خواندم، البته نه همه را. وگرنه معلوم نبود بتوانم اين گزارش را بنويسم. آري اينهم چند رباعي مجاز و محافظه‌كارانه.

 

آنروز خدا كه طرح دنيا را ريخت

بنياد زمين و آسمانها را ريخت

در قالب آدمي، خميرة حوا را

انداخت و نقش هستي ما را ريخت

 

زن بود كه خاست هرچه خوب و بد از او

عشق و هوس و شادي و غم سرزد از او

زن هرچه كه بوده بوده، من مي‌گويم:

شري است كه خير مرد مي‌خيزد از او

 

زن زندگي و مردگي مردان است

شادي و غم و نيك و بد انسان است

در يك سخن اينكه: زن براي مردان

هر آنچه كه پنداشته باشي، آن است

 

زن در دل مرد، مثل جان در بدن است

تصوير گلي به دست چوكات تن است

بي‌زن نتوان به مرد، آدم گفتن

مردی که زنی در دل او نيست زن است

 




 

*********

با تشكر از شما عزيزان كه گاهگاهی سری به اين خانه زديد. مدتی درگير برخی مشكلات كاری بودم، وقت نكردم دستی به سر و صورت اين كلبه بكشم. تا فرصت ديگر، با اين غزل مهمان من باشيد.

 

درختی است فواره، آوار خود

ز سر تا قدم برگ خود، بار خود

تنش چيست جز ريشه و شاخه‌اش

گل خود، بهار خود و خار خود

رها می‌شود از خودش دم بدم

كجا می‌رود اين گرفتار خود

سراپای شوق گريز از از خودش

سراپای افتاده در كار خود

تعلق‌پذير و تعلق‌گريز

در اثبات خويش و در انكار خود

همان رفت و آمد، همان افت و خيز

همان زندهء دور و تكرار خود

نه خاكش سكونگاه و نی‌ آسمان

اسير تقلای بسيار خود